خرید بک لینک
این کلمه خاله خانباجی نمی دانم از کجا آمده یا این توهم که خاله زنک بازی فقط مختص زن هاست. ممکن است دلیل اصلیش این باشد که قلم عموما در دست مردان بوده و البته تا مدت های مدید زنان را به فضای مردانه راهی نبوده تا از نزدیک ببینند بین مردان هم خاله خانباجی به وفور یافت می شود و هم خاله زنک فراوان است. اما خوب فرهنگنامه ها و شعرها و کتاب ها را هم بیشتر مردان نوشته اند و گویا خیلی اهل سوزن زدن به خود هم نبوده اند و همه صفات آزارنده را نسبت داده اند به زنان. به هر حال امروز که می دانیم مردان پا به پای زنان یا حتی بهتر و قوی تر از آنان در عرصه های خاله خانباجی گری و خاله زنک بازی ظاهر می شوند می توانیم کلمات جدیدی برای خطاب این دوستان ایجاد کنیم تا از اختلاط بی مورد هم جلوگیری کرده باشیم. بعد از استفاده از واژه عمومردک به جای خاله زنک بهتر است معادل مردانه ای هم برای خاله خانباجی اختراع کنیم.خاله خانباجی از واژه خاله+خان+باجی تشکیل شده. به جای خاله می توانیم از دایی استفاده کنیم. خان هم مخفف خانم است که به جایش می شود آقا گذاشت و باجی هم در ترکی به معنای خواهر است که معادل مردانه اش می شود

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

این مدت اتفاقات بد زیادی افتاده بود ولی هیچکدام اشکم را اینطور در نیاورده بودند. به خصوص که از اول در جریان خبر قرار نگرفته بودم. وقتی به اینترنت وصل شدم و با تصویر پلاسکوی فروریخته مواجه شدم انگار چیزی در من فروریخت. شاید آدم بخواهد اینطور نشان دهد که فروریختن همه ساختمان ها و کشته شدن همه آدم ها به یک اندازه ناراحتش می کند اما واقعیت این نیست. وقتی ساختمانی که بارها داخلش بوده ای روی نیمکت هایش نشسته ای و به فواره های حوض هایش خیره شده ای و از مغازه هایش برای آنکه بیش از همه دوستش داری با وسواس لباس انتخاب کرده ای، فرو می ریزد، آتش می گیرد و انسان های بی گناه را با خود زنده به گور می کند قلب آدم می گیرد. آتش نشان ها، آتش نشان، مرگ آتش نشان ها ناراحت کننده ترین خبرهاست. آدم هایی که نه تنها هیچ تقصیری ندارند که برای نجات در محل حادثه حاضر شده اند. از لحظه ای که فهمیده ام چه شده بهت زده ام و لعنت می فرستم به خیلی ها. چطور ممکن است در قلب پایتخت چنین اتفاقی افتاده باشد؟ چطور ممکن است اینطور کمر به نابودی خود بسته باشیم؟ برای نابودی ما انگار هیچ ارتشی لازم نیست، ما خود بهترین نابودگران

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

موسیقی خاصیت های زیادی دارد و مسائل زیادی هم. یکی از مسائلش این است که می شود با آن خاطره بازی کرد، یعنی جدا از اینکه یک ترانه یا آهنگ چقدر به تنهایی زیبا یا زشت است ،وقتی شما آن را در زمان یا مکان خاصی گوش میدهید انگار آن موسیقی به خورد آن لحظه می رود و وقتی شما سال بعد، پنج سال بعد یا 10 سال بعد آن ترانه را گوش می کنید دیگر فقط به آن ترانه گوش نمی دهید، شما دارید یک فیلم سینمایی می بینید. شما یک روز بارانی یا آفتابی را می بینید، دانشکده، خانه فلان دوست یا فلان کافه را می بینید، شما گریه های تنهاییتان را می بینید یا خنده هایتان دو نفره تان را. بعضی آهنگ ها شما را یاد آدم های خاصی می اندازند. ممکن است آهنگی را که سابقن دوست داشته اید کنار گذاشته باشید چون شما را یاد آدمی می اندازد که دوست ندارید به یادش بیفتید. موسیقی غمگین می تواند شما را شاد کند و موسیقی شاد می تواند شما را غمگین کند فقط به این دلیل که به لحظه ای در گذشته چنان آمیخته است که دیگر معنایش آن چیزی که به نظر می رسد نیست. موسیقی چیز غریبی است و مغز آدمی از آن هم غریب تر است.

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

اگر فیلم فروشنده را ندیده اید این مطلب داستان را لو دهد. این قسمت از حرف های فرهادی در مصاحبه اش درباره فیلم فروشنده و سیلی عماد را خیلی دوست داشتم: مصاحبه کننده: من بعد از دیدن فروشنده مدام از خود میپرسم راهحل چیست و عماد در آن موقعیت چه باید میکرد؟ که هم واقعی باشد و هم به لحاظ اخلاقی قابل قبول آیا باید شدت بیشتری از یک سیلی زدن از خود نشان میداد یا نه باید همان سیلی را هم نمیزد؟ فرهادی: بگذارید خاطرهای تعریف کنم. برای تحقیق روی فیلمنامهای به زندان سنت کونتین در آمریکا رفته بودم. یکی از مسئولان زندان جاهای مختلف را نشان میداد و توضیحاتی ارائه میکرد. اصرار کردم اتاق اعدام را ببینم. به اتاقی رفتیم که یک محفظه شیشهای و دو صندلی داخل آن در وسط اتاق واقع شده بود. جایی بود که افرد را در آن اعدام میکردند. اعدامیها را روی صندلی میبستند و شیر گازی را باز میکردند تا منجر به مرگ اعدامی شود. مردی که به عنوان راهنما توضیح میداد گفت چند روش برای اعدام وجود دارد. مثل تزریق سم کشنده، اعدام با همین اتاقک شیشهای و یکی دو روش دیگر که الان یادم نیست و این اعدامیست که خود ا

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

خبر دادند پیکر ۴ شهروند را از موتورخانه پلاسکو بیرون کشیده اند. روز قبلش گفته بودند به موتورخانه راه یافته اند و چیزی آنجا نبوده است. می گویند این چهار نفر شهروند بوده اند. احتمالا این ها همان کارگرانی هستند که با پیامک خبر از زنده بودن خود داده بودند ولی کسی در این باره حرفی نمی زند. در شهر هر جا می نشینی حرف پلاسکو است. هم ناراحتند و یکجوری این ناراحتی را ابراز می کنند ولی آنچه ناراحت کننده تر است عدم اعتماد شدید و ناراحتی فزاینده نسبت به مسئولینی است که دائم در حال پاسکاری مسئولیت اند و باعث شده اند تصورات منفی و بدبینانه مردم بیش از پیش تقویت شود. امروز در تاکسی راننده می گوید خانوم من شک ندارم این بمبگذاری بوده چندتا انفجار رخ داده مگه می شه همینجوری ساختمون منفجر شه. این درست است که ما مردم هیچ کاری غیر از غر زدن نمی کنیم و راه را بند میاوریم برای کمک و فقط توقع داریم و همه حرف هایی که این روزها زده می شود اما وقتی اعتمادی در بین نباشد شاید خیلی هم حضور مردم برر سر صحنه حادثه عجیب به نظر نرسد. در بسیاری از شهرهای دنیا اگر چنین حادثه ای رخ دهد تلویزیون ها اخبار زنده از محل حا

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

ساعت چهار و نیم صبح برق رفت. برق که می رود آب هم می رود و گاهی تلفن (مثل امروز) و تقریبا ساعت دو بعد از ظهر بود که برق آمد. جدود ده روز پیش هم این اتفاق افتاده بود و در بعضی مناطق اهواز تا 8 شب همچنان ادامه داشت. علتش خاک نشسته روی ترانس های برق عنوان شد که به دلیل باران و مه به گل تبدیل شده و در ترانس ها مشکل ایجاد کرده است.من اما نمی توانم اینها را بپذیرم. این چندسال اخیر طوری با مشکل ریزگردها برخورد می شود که انگار مساله جدیدی است. البته در ایران تا وقتی موضوعی به پایتخت کشیده نشود جدی گرفته نمی شود. پدیده خاک هم وقتی دیده شد که پایش به تهران باز شد و گرنه من به عنوان دانشجویی که از سال 81 در اهواز سکونت داشته می توانم ادعا کنم که به چشم خاک را در همان سال ها هم دیده ام. بله خیلی کم رخ می داد اما رخ می داد و اگر برایش از همان زمان برنامه ریزی صورت می گرفت امروز به فاجعه تبدیل نمی شد. اما ترانس های برق، کسی نیست که در اهواز زندگی کرده باشد و به یاد نداشته باشد انفجار ترانس ها در زمان های باران های سیل آسای اهواز یا در گرمای شدید را. چیزی که نمی فهمم این است که من به عنوان یک غیر

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

امروز اهواز رگبار شدید شد. انتظار داشتیم دوباره برقا بره. ترانسای اهواز به خاک و باد و بارون حساسن! ولی خوب در کمال تعجب برق نرفت. البته محله ما اینطور بود، یکی دوتا از محله ها برقشون رفته بود.
با میم نشستیم جلو تلویزیون که با تعجب می گه: برقا نرفت! نکنه مردیم؟ مطمئنی زنده ایم؟

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

این شب های اهواز دارد مرا یاد بچگی هایم در تهران می اندازد. در دهه شصت خیلی شب ها برق می رفت. آنوقت ها تهرانپارس بودیم. در آپارتمانی که بچه زیاد داشت. همسن و سال بودیم و همبازی. برق که می رفت شمع ها روشن می شدند. شب های زیادی را زیر نور شمع به یاد دارم. همسایه ها می آمدند بیرون دم در می نشستند و حرف می زدند. من یادم نیست بزرگترها چطور به این برق رفتن ها نگاه می کردند ولی به نظرم یک رویداد طبیعی شده بود. حتی خوش می گذشت شاید، آن جلوی در نشستن ها و حرف زدن ها. این جمله آخر را که نوشتم یاد زلزله رودبار افتادم. من البته بعدها فهمیدم آن تکانی که ما در خانه خوردیم و همه از خانه هامان بیرون ریختیم همان زلزله رودبار بوده. آن موقع هم همه همسایه ها آمدند بیرون. ما فلکه سوم تهرانپارس بودیم. فلکه سوم مثل یک پارک بود ومی رفتیم می نشستیم آنجا.غرض اینکه این برق رفتن های اهواز هم دارد کم کم عادی می شود انگار. امشب هم یک نم باران زد و برق بسیاری از مناطق اهواز رفت. ما هنوز برق داریم که البته خیلی امیدی ندارم همین طور روشن بمانیم! باز خوبیش این است که تلگرام هست. توی گروه ها پیام می فرستم «هرکی برق ند

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

رمانی که تازگی خوانده ام نامش «گود» است. یک داستان سیاسی برای دوره کردن تاریخ معاصر ایران از دهه سی تا اواخر هشتاد. کتابی که همه چیز دارد، سیاست، تاریخ، عشق، جنگ، صلح، شخصیت های واقعی و غیرواقعی از قشرها و گروه های مختلف جامعه و سیاست، حضور زن به معنای حقیقیش و میزان متنابهی تهران و کمی خوزستان.من تاریخ ایران را دوست دارم و درباره اش کنجکاوم و هرچه می خوانم بیشتر حس می کنم که هیچ چیز نمی دانم. انگار توی مدرسه هیچ چیز به ما یاد ندادند. تاریخ واقعی ایران خیلی پیچیده تر از چیزی است که مدرسه سعی کرده بود به ما بخوراند. دلیل کنجکاوی ام هم همین است. هر چه هم جلوتر رفتیم فهمیدیم که خیلی چیزها را اصلن به ما نگفته اند چه برسد به حرف زدن درباره خوبی یا بدیشان، به خصوص درباره تاریخ معاصر.حالا گود داستانی است که درباره تاریخ معاصر ایران حرف می زند. راجع به زورخانه ای در بازار تهران که گودش بو گرفته است و سقف بازارچه که در حال ریختن است. درباره چهار زن چریک که هر کدام به راهی کشیده می شوند و سرنوشت متفاوتی پیدا می کنند. حضور پررنگ محله ها و خیابان های تهران در کتاب جذاب است. دلتان می خواهد بروید

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

امروز خبری خواندم با این مضمون که اولین روس.پی خانه دنیا با پرسنل عروسک در بارسلون شروع به کار کرده است. این عروسک ها از جنس سیلیکون هستند و طوری طراحی شده اند که حس لمس یک انسان را به مشتری بدهند. برای شروع چهار عروسک با نژادهای آفریقایی، آسیایی، اروپایی و عروسکی با شمایل کارتون های ژاپنی ساخته شده اند. در زمان ارتباط با این عروسک ها در اتاق موسیقی شهوانی پخش می شود و تلویزیون های بزرگ فیلم پورن پخش می کنند. تیتر یکی از سایت هایی که این خبر را منعکس کرده این است «ارزضای فانتزی ها بدون هیچ محدودیتی». بهشتی برای بعضی آدم ها از جمله آنانی که دوست داشتند خیلی از حرکات فیلم های پورن را امتحان کنند و نمی توانستند یا پارتنرهایشان از اندام ستاره های پورن بی بهره بودند. همه این چهار عروسک سینه های بزرگی دارند، هر طور که از آنها خواسته شود لباس می پوشند، و برای هر گونه خدمتی آماده هستند. همین طور احساساتی مثل مهربانی، شهوت، خجالت و روشنفکری دارند، احتمالا از هرکدام به میزانی که دل را نزند.در یکی از خبرها اشاره شده که استفاده از عروسک برای سکس در چین و ژاپن با اقبال خوبی مواجه شده است به خصوص

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:43

صفحه بندی